۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه

آخر آن تنها امید جان من تنها نبود...

آخر آن تنها امید جان من تنها نبود...

کم آوردن مرام ما نیست. ناموس این حال است. ناموس این زندگی است. ناموس این شب ها. آدم را برق میگیرد یاد تو که می افتد. این چشم ها الکی نیست و این لرزها الکی نیست. به من ایمان بیاور. به اهنگ حزین شبهایم ایمان داشته باش. به بنان وقتی میخواند و همیشه در صدای بنان حزنی هست که... .
آمد اما در نگاهش ان نوازشها نبودچشم خواب الوده اش را مرثیه رویا نبودنقش عشق و ارزو از چهره دل شسته بودعکس شیدایی در ان ایینه سیما نبوددر دل بیزار خودجز بیم رسوایی نداشتگرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبوددر نگاه سرد او غوغای دل خاموش بودبرق چشمش را نشان از آتش سودا نبود



جامه قبا کن حافظ

نه راحت تر و نه بهتر.ببین، من، بلدم شعر بگویم. بلدم یک ساعت هی چای بخورم و هی سیگار بکشم. انقدر که اعصابت خورد بشود و بلند شوی و بد و بیراهم بگویی. بلدم بلند بلند بخوانم. بزنم زیر آواز. یا بنشینم ساعتها فیلم ببینم. سیگار بکشم. داد بزنم. پالتویم را بپوشم و از زور خفقان راسته ی کف چهارباغ را بگیرم و بروم انقدر تا خسته شوم و دلم به هم بپیچد. من بلدم به همه ادم ها جوری نگاه کنم که مرا نبینند. بلدم هدفونم را بکنم توی گوشم و در حالی که راه میروم بخوابم.بلدم بخندم در حالیکه دلم آشوب است. بلدم دیوانه شوم وقتی میدانم راهی که امده ام جایی برای دیوانگی ندارد. بلدم کنار ادمهایی زندگی کنم که نمیتوانم در کنارشان زندگی کنم. بلدم بهترین ادم های زندگی ام را بدترین ادم هاکنم. بلدم ساعتها نخوابم. بلدم شبها خواب تو را ببینم. بلدم نیمه شب ناگهان از خواب بلند شوم و یک ربع به سقف خیره شوم و بعد بخوابم.
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبودگـــر تـو بـیـداد کنی شـــرط مـروت نبود



حسرت

یک روز هست که ان روز نه عباس هست، نه مجید، نه حسین، نه علی و نه هیچ کس از ادم های امروز. ان وقتی که ما نیستیم و یادمان هم نیست. غم من نیست. مشکل من نیست. تنها چیزی که هست، کاری است که نکرده ام.من میمانم و کاری که نکرده ام.
من شبها که میخواهم بخوابم به دوچیز زیاد فکر میکنم. یکی به تو. یکی هم به ان روز. و دلم درد میگیرد.یک روز هست که ان روز ما نیستیم و خاطره مان نیست و یادمان نیست. روبروی ضریح نشسته بودم و ان روز را میدیدم. و تنهایی خودم را. که نه با ادم ها بودم و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم. و نه با تو بودم...
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواستکانـدر غــمــت چو برق بشد روزگار عـمــربی عمر زنده ام من این بس عـجـب مدارروز فــــراق را کـه نـهد در شــــــــمار عـمـر
برگرفته از fanarse

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظرتان را راجع وبلاگ بگوييد