۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

برگشت به دنیا

برگشت عجیب ازدنیا ی مرگ
جملاتی رو که میخوام براتون بنویسم تجربه نزدیک به مرگ شخصی به نام دنیون برینکلی شرور که حدود بیست سال پيش اتفاق افتاده ود در اون تجربه موجودات نوراني به اين شخص آينده کره زمين نشون داده که صحنه هاي جنگ اسراييل رو هم بيان کرده که کمي از اين مطالب مينويسم جعبه هاي چهارم و پنجم نمايش گر صحنه هايي از خاورميانه بودند. عرصه ي تنازعات ابدي که ميديدم به نقطه ي اوج خطر ناکي رسيده است. ميديدم که اسرائيل ميان جهانيان منزوي شده و با وخامت اوضاع اسرائيل آماده ي جنگ با کشور هاي ديگه از جمله روسيه و اتحاديه اي از چيني ها و اعراب ميشد. احساس ميکردم اسرائيل مملکتيه با دولتي نيرومند اما با اخلاقياتي ضعيف. و عميقا احساس ميکردم که يهودي ها به عنوان يک ملت خدا رو از ياد بردند و اکنون فقط نفرتي نژادي دين اونهاست. اين جملات بخشي از تجربه دنيون برينکلي شرور بود که اوضاع اکنون خاورميانه رو نشون ميده
نيون در کودکي بسيار خشن و بي رحم بود و جامعه اي که در آن ميزيست و خانواده اش به آتش اين خشونت بيش از پيش دامن ميزدند._: فکر ميکنم با آدماي شرور آيکن نشستو برخاست داشت. تا اين شد که دنيون ميون آونها شرورترين شد. اون يکي از شرورترين آدماي اين محل بود و خودش هم دوست داشت اين طور باشه._: اون بيشتر اوقات عصبي و نا آرام بود. هيچ کس بيش از 3 روز پيش اون دووم نمياورد. چون اعصابت رو بهم ميريخت. آدم غير قابل تحملي بود.دنيون برينکلي(تجربه کننده ي مرگ تقريبي): من آدمي بودم که مردم از ترس اين که اذيتشون نکنم مسيرشون رو تغيير ميدادن تا با من برخورد نکنن.من براي اين که هيکل درشت و نخراشيده اي داشته باشم ورزش ميکردم. من به نيروي دريايي ملحق شدم و در اونجا آموزش ديدم.به اعتقاد من اين زشت ترين و غير انساني ترين کاري بوده که ما تا کنون انجام داديم و براي چيزاي بي ارزش خودمون رو درگير جنگ هايي کرديم.جنگ هايي که هيچ چيز جز نابودي و قتل عام مردم ساير کشور ها رو در پي نداشته.ما مستقيما وارد جنگ هايي شديم که اصلا ربطي به ما نداشت.همه ي کاري که ميکرديم اين بود که دروغ بگيم و مخفيشون کنيم. اين شيوه اي بود که ما در پيش گرفته بوديم.با اين اوصاف من آدمي نبودم که بتونم واقعيت رو تشخيص بدم.من هميشه دوست داشتم يه قلدر گردن کلفت باشم و بر آدماي اطرافم سلطه داشته باشم و مغلوبشون کنم. چون اين کارها الگوهاي رفتاري اي که من بهشون خو گرفته بودم رو بيشتر تقويت ميکرد.من هيچ وقت چيزي در مورد تجربه ي نزديک مرگ نشنيده بودم. قبل از اين اتفاق اگر کسي پيشم مياومد و ازم ميپرسيد تجربه ي نزديک مرگ يعني چي. تنها چيزي که نصيبش ميشد يه کتک حسابي بود. اين شخصيت من بود.هيچ وقت آدم آروم و مهربوني نبودم. بسيار صريح و رک بودم. در اون شرايط ممکن بود يه مقداري نگاهتون بکنم و حتي به حرفاتون گوش بدم ولي وقتي متوجه قضيه ميشديد که کلي کتک خورده بوديد. من در تمام زندگيم اينطوري بودم._: همه از من ميپرسن که خوب چه اتفاقي افتاد که اون اينقدر تغيير کرد؟ من ميگم دنيون رو برق گرفت.دنيون برينکلي(تجربه کننده ي مرگ تقريبي): من داشتم با تلفن صحبت ميکردم که خدا منو فراخواند. و تنها چيز بي ارزشي که ديدم ميدونيد چي بود؟ جسم بي ارزش خودم بود که داشت ميسوخت.روز 17 سپتامبر 1975 در شهر آيکن در ايالت کاروليناي جنوبي دنيون در حالي که در منزلش با تلفن صحبت ميکرد دچار ساعقه و ايست قلبي شد.در واقع 28 دقيقه مرد و از جسمش خارج شد و در حالي که نزديک سقف شناور بود ناظر کمک هايي بود که همسرش روی او انجام ميدهد.سپس موجوداتي نوراني را ملاقات کرد و به سرزميني سفر کرد که آن را شهر کريستالي نام نهاد.دنيون برينکلي(تجربه کننده ي مرگ تقريبي): متوجه منبع نوري زيبا و درخشان شدم. اين منبع نور به قدري درخشان بود که تا اون موقع نظير اون رو نديده بودم.اين منبع نور به درون من نفوذ کرد به طوري که احساس ميکردم جزئي از اون شدم و اونم جزئي از من. در حالي که به سمت راست خود نگاه ميکردم متوجه موجودي شدم که داشت به من نزديک ميشد و اين ارتباط باعث شد که من جزئي از اون بشم. ما در يکديگر حل شده بوديم.اون يک موجود خيره کننده و فوق العاده زيبا بود. وجودي پر از سرزندگي و حيات. تصورش رو بکنيد وجودي پر از درخشندگي و لطافت که روشني و رنگ هاي دل انگيزي از اون ساطع ميشد.زيبايي و قدرت در سرتاسرش موج ميزد. بله ، قدرت عشق.به محض اين که اين موجود به من نزديک شد تمام احساساتم از دوران کودکي تا زماني که مرده بودم دوباره زنده شدن. تمام صحنه ها و اتفاقات ، تمام کلماتي که تا اون موقع به زبون اورده بودم و حتي فکرايي که از سرم گذشته بود رو به وضوح ميديدم. اکنون که در آغوش اون موجود بودم و زندگيم رو مرور ميکردم همه ي اون کتک کاري هاي دوران مدرسم رو ميديدم. اما با يک تفاوت کلي ، اين بار من بودم که کتک ميخوردم و غصه و درد و تحقيري رو که در اون زمان بر حريفانم تحميل کرده بودم رو به اجبار احساس ميکردم. نه تنها درک ميکردم که خودم و حريفانم پس از هر نبرد چه احساسي داشتيم ، بلکه ميديدم که نزديکان اون ها هم چه احساسي داشتند. من شاهد زنجيره اي از واکنش هاي عاطفي بودم. واکنش هايي که ميزان تاثير عميق انسان ها رو بر يکديگر نشون ميده.به راستي که از اعمالم پشيمون شده بودم.در جريان مرور زندگيم دريافتم افرادي که حتي حيوانات رو ميزنند و با اونها با خشونت رفتار ميکنند ، در مرور زندگيشون درد و رنج اون حيوون رو نيز احساس ميکنند.و همچنين درک کردم اون چيزي که اهميت داره کاري نيست که انجام ميديم ، بلکه نيت و انگيزه ايه که از انجام اون کار داريم.در جريان مرور زندگيم دريافتم که کتک کاري با شخصي بيگناه واقعا باعث ناراحتي ميشد در حالي که اگر همين کارو با کسي کرده بودم که با من سر جنگ داشت به اون اندازه احساس ناراحتي نميکردم. اين موضوع وقتي برام کاملا روشن شد که در جريان مرور زندگيم به سال هاي خدمتم رسيدم.در دوران آموزش و کار آموريم بود که ياد گرفتم خشم و خروش دوران نوجوانيم رو چگونه به نقش جديدم به عنوان سرباز رزمي منتقل کنم.دوران جنگ ويتنام بود و خودم رو در جنگل هاي مرطوب و خفه ي جنوب شرقي آسيا در حال کاري ميديدم که اون رو بيشتر از هر چيزي دوست داشتم. جنگ. و اون ماجرا رو در تجربه ي نزديک مرگم ديدم. اينبار در ميان امواجي درخشان و اگاهي بخش محاصره شده بودم.وحشت همه ي اون افرادي رو که باعث کشته شدنشون شده بودم و لحظه اي که متوجه ميشدن زندگيشون به پايان رسيده رو عميقا احساس ميکردم.همچنين رنج و اندوه خانواده ي قربانيان رو پس از شنيدن خبر درگذشت غم انگيز عزيزانشون رو در عمق وجودم احساس کردم.گاهي حتي احساس ميکردم که نبودشون چه تاثيري بر نسل هاي بعدي بر جاي ميذاره.پس از پايان خدمت سربازيم به ايالات متحده ي امريکا برگشتم و وظيفه ي انتقال و تحويل تسليحات به افراد و کشور هاي دوست ايالات متحده رو بر عهده گرفتم.اما در مرور زندگيم اين کار به همين سادگي نبود. با اون صلاح ها به همه جا کشيده شدم و ديدم که چگونه بين نظامي ها توضيع شد و بعد چگونه از اون ها براي کشتن افراد بيگناه استفاده کردند. گرچه بعضي از اون افراد اونقدر ها هم بيگناه نبودن.شاهد شيون کودکاني بودم که شنيده بودن پدرانشون کشته شده بودن. و من ميدونستم که همه ي اين کشته ها حاصل تفنگ هايي بود که من توزيع کرده بودم.روي هم رفته مشاهده ي پيامدهاي شوم عمليات هاي انتقال سلاح خيلي وحشتناک بود.وقتي مرور زندگيم به پايان رسيد به مرحله ي تامل نسبت به اون چه ديده بودم و نتيجه گيري از اون وارد شدم.شرمنده بودم. زيرا هيچ گونه لبخندي که نشانگر عشقي برادرانه باشه بر صورتم ظاهر نشد. و هرگز به فردي نيازمند پشيزي ارزاني نداشته بودم.زندگيم فقط براي خودم بوده و براي همنوعانم ذره اي ارزش قائل نبودم.دنيون برينکلي(تجربه کننده ي مرگ تقريبي): وارد شهري شدم که سراسر از نور ساخته شده بود. همه چيز اونجا درخشان و خيال انگيز بود. با رنگ هاي قرمز ، آبي ، نارنجي ، نيلي و بنفش. جلوه ي خاصي داشتند. وارد عمارتي شدم.قبل از اين که وارد اين شهر دل انگيز و سراسر نور بشم دوازده وجود از جنس نوردر اينجا حضور داشتند. اونا خيلي شگفت انگيز بودن. نورانيت و شکوه اونها از نور رنگ هاي مختلف نشات ميگرفت و بسيار شگفت انگيز تر و درخشنده تر از اون موجودي بودند که منو همراهي ميکرد. همون موقع نگاهي به اطرافم انداختم ولي همراهم رو نديدم.ايستاده بودم و به اين دوازده موجود نگاه ميکردم که موجود سيزدهم هم ظاهر شد. اين موجود به مراتب درخشنده تر و با شکوه تر از سايرين بود. همه ي اونها درخشش و نورانيت خاص خودشون رو داشتند. بعد ديدم از جانب اين موجود هاي مملو از نور جعبه هايي مانند جعبه هاي ويدئو به سوي من فرستاده ميشد. و در حالي که اين جعبه ها به سوي من ميومدن باز ميشدن و به نظرم مياومد دارم صفحه هاي تلويزيون کوچکي رو تماشا ميکنم. شايد بهتره بگم شبيه صفحه هاي تلوزيون بود چون نميتونم اونو دقيق توصيف کنم. توي اون صفحه ها من ناظر تصاوير متفاوتي بودم. ميدونيد شايد وارد ارتعاشات راديويي شده بودم. تا اين که اين جعبه ها به من رسيدن و وارد وجود من شدن و ناگهان انگار وارد صحنه ي ديگه اي شدم که شبيه فضاي قبلي نبود چون رايحه هاي ديگه اي رو استشمام ميکردم و چيزهاي ديگه اي رو ميديدم. حرارت انفجار و جنگ رو حس ميکردم.احساس کردم ميتونم همراه با اون اتفاقات به سر ببرم. اين موضوع دوازده بار تکرار شد و هر دوازده بار در جريان رويداد هايي قرار ميگرفتم که ميرفت تا جهان رو تکان بدن. مدت ها بعد وقتي به حيات زميني برگشتم صد و هفده واقعه رو که در اون جعبه ها ديده بودم روي کاغذ ثبت کردم. به مدت سه سال هيچ چيزي اتفاق نيافتاد اما از سال 1978 تا 1993 نود و پنج حادثه از اون رويداد ها به تحقق پيوستن. جعبه هاي اول تا سوم فضاي امريکا رو متعاقب جنگ آسياي جنوب شرقي نشون ميدادند. در اون صحنه هايي ميديدم نشانگر از بين رفتن ارزش هاي معنوي در کشورمون به خاطر اون جنگ که مخل آمريکا و در نهايت دنيا بود. ميديدم که آمريکا تا گلو در قرض هاي سنگين فرو رفته. بسياري از صحنه هاي گرسنگي معنوي نيز از دو جعبه ي نخست بر من ظاهر شد. افرادي رو ميديدم که از فرط تهي بودن همچون حفره اي شفاف مي موندن. جنگ آسياي جنوب شرقي ، تورم و عدم اعتماد روز افزون به دولت دست به دست هم داده و خلاي معنوي پديد آورده بودن. کاهش عشق ما به خدا نيز بر اين خلاء مي افزود. جعبه هاي چهارم و پنجم نمايش گر صحنه هايي از خاورميانه بودند. عرصه ي تنازعات ابدي که ميديدم به نقطه ي اوج خطر ناکي رسيده است. ميديدم که اسرائيل ميان جهانيان منزوي شده و با وخامت اوضاع اسرائيل آماده ي جنگ با کشور هاي ديگه از جمله روسيه و اتحاديه اي از چيني ها و اعراب ميشد. احساس ميکردم اسرائيل مملکتيه با دولتي نيرومند اما با اخلاقياتي ضعيف. و عميقا احساس ميکردم که يهودي ها به عنوان يک ملت خدا رو از ياد بردند و اکنون فقط نفرتي نژادي دين اونهاست. جعبه ي شماره ي شش به راستي وحشتناک بود. به درون کشيده شدم و خود رو در کنار رودخانه اي سرد و يخ زده ديدم. بعد از رودخانه ساختماني عظيم سيماني مدور به چشم ميخورد و خبر از حادثه اي شوم ميداد. ناگهان زمين به لرزه در اومد و قسمت فوقاني اون ساختمون منفجر شد. ميدونستم که انفجاري هسته ايه. و نعش صدها تن رو ديدم که بر زمين سرنگون شدن. از طريق تلپاتي متوجه شدم که سال 1986 و کلمه ي خارا هم به نظرم رسيد. چرنوبيل در روسي به معني خاراست. در سال پس از مردنم وقتي که نيروگاه هسته اي چرنوبيل در حوالي کيعف در روسيه منفجر شد تونستم بين اين دو ماجرا ارتباط برقرار کنم. موجود اثيري برام گفت که بشريت نيروي مهيبي اختراع کرده که قادر به مهار اون نيست. روس ها که اجازه دادن کنترل اين نيرو از دستشون خارج بشه نه فقط کشور خودشون بلکه همه ي دنيا رو به نابودي خواهند کشيد. در حين تماشاي اين تصوير ها به نوعي در ميافتم که گرايش به حفظ محيط زيست به صورت مذهبي جديد در جهان در خواهد اومد. از فاجعه ي چرنوبيل و حادثه ي بعدي ميتونستم بفهمم که مردم شوروي ايمان خودشون رو نسبت به دولتشون از دست خواهند داد. کنترل دولت بر مردم از بين خواهد رفت و اتحاد شوروي از هم فرو خواهد پاشيد. ميديدم که مردم با کيسه هاي پر از پول به فروشگاه ها ميروند و با کيسه هاي کوچيک غذا بيرون ميان. نظاميان در يونيفورم هاي خود در خيابان هاي شوروي سرگردانند و از مردم غذا گدايي ميکنند. جعبه ها يکي پس از ديگري اومدند و من يک يک اونها رو با همه ي وجودم زندگي کردم. در فاصله اي که به جعبه ها نگاه کردم اين پرسش ها يکسره ذهن من رو به خود مشغول کرده بود ، چرا اين ماجرا براي من اتفاق افتاده؟ اين تصاوير چي اند و چرا به من نشون داده ميشند؟ صورت اثيري به من القا کرد که آنچه ديدم مربوط به آيندست اما لزوما اتفاق نخواهد افتاد جريان حيات بشر ميتونه تغيير کنه. اما انسان ها اول بايد بدونن که کي هستند. و نيز به من گفت که بايد به زمين برگردم. ولي من اصلا نميخواستم که به دنيا برگردم. اونا از من خواستن که برنامه اي ترتيب بدم و مرکزي رو راه اندازي کنم مرکزي براي کمک به افراد محتضر. به نظرم خيلي مضحک و مسخره ميرسيد. آخه چرا من؟ ميدوني به خودم نگاه ميکنم و ميبينم که من هنوز همون دنيونم. من هنوز کاملا در موجود نوراني غرق نشدم.چه کسي جز خدا ميتواند با فشار يک کليد برق مسير زندگي دنيون را روشن کند؟دنيون برينکلي(تجربه کننده ي مرگ تقريبي): تا اينجا به يک معجزه ي پزشکي قلمداد ميشد.و اعتراف ميکنم که درد به حدي شديد و طاقت فرسا بود که آرزوي مرگ ميکردم.با اين حال واقعيت رو ميدونستم من محکوم به زندگي بودم. پس تصميم گرفتم که دوباره بدنم رو به کار بندازم.بلاخره بعد از مدت سيزده روز با تلاش و کوشش مداوم تونستم از تخت پايين بيام. اين کار نيم ساعت طول کشيد. اصرار داشتم که اين کار رو خودم به تنهايي انجام بدم.خوشحال و در عين حال خسته بودم. ميدونستم در حال بهبودي هستم. با اين همه هيچ کس فکر نميکرد که من جون سالم به در ببرم.کم کم فهميدم که پس از تجربه ي نزديک مرگم چه تغييراتي در من پديد اومده. اين تجربه به من نيرويي دروني براي مداومت داده بود.وقتي وضعم غير قابل تحمل ميشد فقط کافي بود به ياد عشقي که از اون نورهاي بهشتي ميتابيد بيفتم تا نيروي مقاومت و مداومت پيدا کنم.براي دنياي خارجم اما موجودي ديگر بودم. نه ميتونستم درست ببينم و نه راه برم. وزنم به حدود 40 کيلو گرم کاهش يافته بود. يعني نصف وزن طبيعيم. شش روز تمام بدنم کاملا فلج شد و هفت ماه اعضاي بدنم دچار فلج ناقص بود. 2 سال طول کشيد تا بتونم راه برم و بدون کمک ديگران غذا بخورم. هيکلم چنان خميده شده بود که به علامت سوال شبيه شده بودم. مثل ديوانه ها بودم و اگر در روزنامه چشمم به اون مقاله نيفتاده بود. شايد به آسايشگاه رواني منتقل ميشدم. اما اون مقاله مسير زندگيم رو تغيير داد. در حالي که بيش از سه بند نبود. اما مانند اون برق زدگي مسير زندگيم رو به کلي زير و رو کرد. خلاصه ي مقاله اين بود که دکتر ريموند مودي در کاروليناي جنوبي درباره ي اونچه بر افرادي گذشته که تجربه ي نزديک مرگ رو گذروندن سخنراني داره. اين اولين باري بود که اسم ريموند مودي رو ميشنيدم.دکتر ريموند مودي(دکتراي روانشناسي و فلسفه): براي نخستين بار در مقاله اي در يکي از روزنامه هاي آگوستا شهري در جرجيا بود که اسم دنيون برينکلي به چشمم خورد. بنا بر آن گزارش مرد جواني در حومه ي کاروليناي جنوبي هين مکالمه ي تلفني دچار برق زدگي شديد شده اما به نحوي معجزه آسا از مرگ جسته. آن سال سال 1975 بود و کتاب من زندگي پس از زندگي تازه داشت منتشر ميشد. خوب به ياد دارم که فکر کردم آيا او تجربه ي نزديک مرگ را از سر گذرانده است يا نه. مقاله را بايگاني کردم تا در آينده آن را مرور کنم و حتي شايد در جستجوي او اگر زنده است برايم. از قضاي روزگار اين او بود که در جست و جوي من بر آمد.چندي بعد قرار بود در کالجي در کاروليناي جنوبي درباره ي تجربه ي نزديک مرگ سخنراني کنم. پس از پايان سخنراني در جريان پرسش و پاسخ دنيون دستش را بلند کرد و درباره ي تجربه اش سخن گفت. حضار از شنيدن ماجراي حيرت انگيز وي ميخکوب شده بودند. او براي حضار اعلام کرد که به علت برق زدگي مرد و بدنش را ترک گفت و به قلمروي روحاني سفر کرد. قلمرويي که بر آن عشق جاري بود و دانش مثل هوا در دسترس همه بود. از سال 1976 که براي نخستين بار با دنيون صحبت کردم تبديل به دوستاني بسيار نزديک شديم.دنيون برينکلي(تجربه کننده ي مرگ تقريبي): من داوطلبانه مددکار اجتماعي شدم. هفده ساله که کارم اينه و دوازده ساله که به صورت افتخاري و داوطلبانه اين کار رو در خانه ي بيماران انجام ميدم. من در هنگام احتضار 150 نفر در کنار اونها بودم. جسم ميميره ولي ما نميميريم. بيش از 40 نفر از اين محتضرين در آغوش من جان دادند. يکي از اونا مادر خود من بود. من نميتونم تحمل کنم که اونا بدون من ميرن. اصلا نميتونم.من چهار بار تجربه ي نزديک مرگ داشتم. در ده کشور دنيا بودم. با بيش از هزار نفر از کساني که چنين تجربياتي داشتند صحبت کردم و تقريبا تمام پژوهش گران کارکشته در سراسر دنيا رو که در اين زمينه تحقيق کردن ميشناسم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظرتان را راجع وبلاگ بگوييد